بهشت و دوزخ

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: "باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

برای من اتفاقی افتاده


خداوندا ...

گره های ناگوار، با تو باز می شوند؛
شدت سختی ها، با تو می شکند؛
آنان که دنبال رهایی می گردند،
به تو التماس می کنند.

از قدرتت، سختی های زندگی،
حساب می برند؛
به لطفت،
علت ها و اسباب،
فراهم می شوند؛
با توانایی ات،
سرنوشت، جاری می شود؛
و با اراده ات،
وسایل آماده می شوند.

وقتی که می خواهی،
بی آن که چیزی بگویی،
اسباب، فرمان می برند؛
و وقتی نمی خواهی،
بی آن که چیزی بگویی،
اسباب، از کار می ایستند.

وقت دشواری ها،
آن که صدایش می کنند،
تویی
و وقت گرفتاری ها، آن که دنبال پناهش می گردند،
تویی.

برای من اتفاقی افتاده
که زیر سنگینی اش شکسته ام؛
گرفتاری ای آمده که تحملش را ندارم.
آن چه تو فرستاده ای، کس دیگری برنمی گرداند.
آن چه تو آورده ای، کس دیگری نمی برد.
دری را که تو بسته ای، کس دیگری باز نمی کند
و دری را که باز کرده ای، کسی نمی بندد.

پس خودت درِ رهایی را به رویم باز کن.
به توانایی ات،
این هیبت غم را در من بشکن
و کاری کن به همین سختی،
به همین رنجی که دارم
از آن به تو شکایت می کنم، زیبا نگاه کنم.

نیایشی از صحیفه سجادیه

آدم در آغوش خدا


آدم در آغوش خدا غمی نداشت،
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت،
دل از خدا برید و در زمین نشست،
صد بار عاشق شد و دلش شکست،
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود ،
یادش آمد یک روز، دلِ خدا را شکسته بود…

خدایا . . .

خدایا؛
اکنون هیچ پنجره ای برای تماشا
و هیچ حنجره ای برای صدا زدن فرشتگانت ندارم
خدایا امیدم به توست…

دوستم داشته باش

الهی . . .

الهی من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس بغیر از تو نخواهم چه بخواهی ، چه نخواهی باز کن در ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی خدایا دریاب مرا

آخرین پرسش


خداوندا پرسشی دارم...؟
رها کن آسمانها را،بیا اینجا قضاوت کن
ببینم در زمین یک آدم پیدا میکنی یا نه؟
تو هم مثله همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟
بندگانت را از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟
برای آخرین پرسش
قیامت را بگو،مردانه،برپا میکنی یا نه؟

خداوندا . . .

خداوندا؛


دقیق یادم نیست آخرین بار؛

کی خود را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هر گاه که گم شدم؛

دستم در دست تو نبود...

رسیدن به کبریا

گیله مرد می گفت:
برای رسیدن به کبریا
باید نه کبر داشت نه ریا ...

باز هم صبـــــــر میخواهم


خدایـــــــــــا ، دخـلـم با خرجـم نمیخواند ، کم آورده ام ، صبری که داده بودی تمام شد ، ولی دردم همچنان باقیست !!! بدهکار قلبم شده ام ، میدانم شرمنده ام نمیکنی؛ باز هم صبـــــــر میخواهم.

پاییز است


پاییز استـــــــــــــــــ

و هوا

پر است از مهربانی هایی

که خدا برایمان به بادها سپرده...

یادمان نرود که پنجره قلبمان بازه باز باشد

برای ورود خدا

بن بست زندگی


زنــدگــي هـيـچ گـاه بـه بـن بـسـتــــ نـمـيـرسـد
کــافـيـسـت چـشـم بـاز کـنـيـم
و راهـهـاي گـشـوده ي بـيـشـمـاري را فـرا روي خـود بـبـيـنـيـم .
خـدا کـه بـاشـد ،
هـرمـعـجـزه اي مـمـکـن مـيـگـردد .

خدا رو دوست دارم بخاطر اینکه ...

خدا رو دوست دارم بخاطر اینکه ...

با هر username که باشم ،منو connect میکنه.

با یه Delete هر چی رو بخوام پاک می کنه .

اینهمه friend رو برام add می کنه .

اینهمه wallpaper که update میکنه .

با اینکه خیلی بدم ،منو log off نمیکنه .

همه چیزمو میدونه اما send to All نمیکنه .

همیشه جزء friend هام می مونه و منو delete نمیکنه .

هیچ وقت به من پیغام line busy نمیده.

هیچ وقت پیغام no response نمیده.

نامه هاش چند کلمه ای بیش نیست و تازه spam هم تو کارش نیست .

اراده کنم ON میشه و میتونم باهاش حرف بزنم .

دلش رو میشکنم اما اون بازم منو می بخشه و shut down نمیکنه .

خدا رو دوست دارم بخاطر اینکه منو install کرده .

خدایا . . .

خدایا ممنون که کمک کردی بفهمم ...
که حتی سایه ام در زمان تاریکی تنهایم خواهد گذاشت.
پس فهمیدم،  نباید به هیچ کس و هیچ چیز جز تو وابسته باشم.


خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم،
اما نشانم نده ...
مهربانا،
هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...

ثمرش چنین نباشد

همه شب نماز خواندن، همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی مستمندی در بسته باز کردن

"شیخ بهایی"

بهانه یک دعا

خالق من "بهشتی" دارد،

نزدیک

زیبا

و بزرگ


و "دوزخی" دارد

به گمانم کوچک و بعید


و در پی دلیلی است که ببخشد ما را

گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری

شاید امروز آن روز بی دلیل باشد ...

هر مانعى = فرصتى

هر مانعى = فرصتى

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از
ما نمی‌دانیم!


«هر مانعى = فرصتى»

عیب خلق

همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی

نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری


حضرت سعدی

همه هیچ

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که از آدمی چه ماند پس مرگ

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

به تدبیرش اعتماد کن

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را،

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را،

کودکی، مادرش او را به دست "نیل" می سپارد،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش،

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند،

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد،

مکر زلیخا زندانیش می کند،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند!


پس،


به "تدبیرش" اعتماد کن،
 

به "حکمتش" دل بسپار،

به او "توکل" کن،

و به سمت او "قدمی بردار"،

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی...

ميان تو و خداوند

مردم اغلب بي انصاف، بي منطق و خود محورند، ولي آنان را ببخش.
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي كنند، ولي مهربان باش.
اگر موفق باشي دوستان دروغين و دشمنان حقيقي خواهي يافت، ولي موفق باش.
اگر شريف و درستكار باشي فريبت مي دهند، ولي شريف و درستكار باش.
آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يك شبه ويران كنند، ولي سازنده باش.
اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي كنند، ولي شادمان باش.
نيكي هاي درونت را فراموش مي كنند، ولي نيكوكار باش.
بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه كافي نباشد.
و در نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان تو و خداوند است نه ميان تو و مردم.

دكتر شريعتي

رهایت من نخواهم کرد

بچه ها یادتونه یه شعر از دکتر شریعتی بود که نوشته بود خداوندا تو مسئولی؟
حالا جواب زیبای سهراب سپهری را از زبان خدا
فوق العادست

"منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجز ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد."

سفارش به آن رفیق با وفا

نردبان دلم شکسته است، میشود برای من کمی دعا کنی؟
یا اگر خدا، اجازه میدهد کمی بجای من خدا خدا کنی؟
راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است
میشود برای بیقراری دلم سفارش به آن رفیق باوفا (خدا) کنی؟

خدایا . . .

خدايا امشب آرام و من محتاج حضورت، مي دانم هستي، مي دانم كه گوش مي دهي به آنچه كه سالهاست قلبم را مي فشارد زيرا كه تو هميشه و هميشه حضور داري در وجودم در روحم نزديك تر از خودم به خودم و حضورت گواهي مي دهد كه هميشه دوستم داشتي و من نمي دانم كه چه بگويم چطور بگويم كه من عاشقت هستم دوستت دارم اما تنها ميدانم كه هميشه در تمامي لحظات هستي ام حضور داري و اين گونه است كه آرام مي گيرم

التماس دعا

خدا و بنده

خدا و بنده

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است


بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.

پروانه پیر

در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

چه بـگویم کــه غـم از دل برود چون تو بیایی

مــن نــدانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عــهد نــابستن از آن بـه که بــبندی و نپــایی

دوستان عــیب کـنندم کـه چرا دل به تو دادم

بایــد اول به تو گفتن که چـنین خوب چـرایی

ای کـــه گفتی مـــرو انــدر پی خوبان زمانـه

مـــا کجاییم در ایــن بــحر تفکر تـــو کــجایی

حلقه بــر در نــــتوانم زدن از دست رقیـبــان

این تـــوانـم که بیــایم بــه محلت بـه گـدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

هـــمه سهلست تـحمل نــکنم بـــار جــدایی

گفته بـــودم چو بیایی غــم دل بـــا تو بگویم

چه بـگویم کــه غـم از دل برود چون تو بیایی

شمع را بـاید از این خانه به دربردن و کشتن

تــا که همسایه نـگوید که تو در خـانه مایـی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بـگریزد

که بدانست که دربند تـو خوشتر ز رهــایی

پرسش سائل . . .

سائل از گوشه‌ی مسجد برخاست ، پرسید:

یا علی ، به من بگو واجب کدام است ؟ واجب تر کدام است ؟

نزدیک کدام است ؟ نزدیک تر کدام است ؟

عجیب کدام است ؟ عجیب تر کدام است ؟

مشکل کدام است ؟ مشکل تر کدام است ؟

امیرالمومنین (ع) در پاسخ فرمود:

واجب ، ترک گناه است و واجب‌ تر از آن توبه‌ی از گناه است.

نزدیک ، قیامت است و نزدیک تر از آن مرگ است.

عجیب ، بی‌وفایی دنیاست و عجیب تر از آن دل بستن به این دنیای بی‌وفاست.

مشکل ، سرازیر قبر شدن است و مشکل تر از آن با دست خالی سرازیر قبر شدن است

چه کسی ؟؟؟

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند ...

انسان بودن

خدایا کفر نمی گویم!!!!

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت



خداوندا تو مسئولی!!!!!!!!




خداوندا !


تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.